می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
سحرگاه پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 90
ساعت 4 و 30 دقیقه بامداد
با اعلام وضعیت اسکرمبل دو خلبان جوان و قهار نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در بوشهر قدم بر رکاب هواپیمای اف-14 به شماره 6062 گذاشتند و در اغوش آسمان جای گرفتند...
اما فقط 3 دقیقه پس از برخواستن از خاک در یک پرواز عملیاتی بالای جزیره شیف منهدم و به شهادت رسیدند
گلبرگ های باقی مانده پیکرهای پاکشان با ا آشیانه سیمرغ...
و این سرزمین آتش نشان هایش شهید می شوند ...
غواص هایش شهید می شوند ...
خلبان هایش شهید می شوند ...
سردارهایش شهید می شوند ...
سربازهایش شهید می شوند ...
دانشمندانش شهید می شوند ...
معلمانش شهید می شوند ...
دانش آموزانش شهید می شوند ...
مردان این سرزمین کشته می شوند تا فرزندانشان درس مروت و جوانمردی بگیرند!
اینجا سرزمین مردانیست که خون در رگ هایشان نمیگندد!می پاشد در صورت تاریخ تا گواه باشد سرز آشیانه سیمرغ...
دقیقا هشتم آذرماه امسال بود ... عطر و بوی خاصی توی محله پیچیده بود ...
از چراغونی های خیابان اصلی تا بنرهای مختلف روی دیوارها ...
از مسجد محله که از چند روز قبل ریسه بندان شده بود به یمن قدم هاشون ...
همونایی که یک سالی می شد قرار بود بیان توی محله مون اما هنوز زمانش نرسیده بود ... هنوز لیاقتشون رو نداشتیم
همونایی که از وقتی اومدن فهمیدیم چقدر محله مون خالی از وجود آرامش بخششون بود
شهدای گمنام محل آشیانه سیمرغ...
توی خونه بدون هم زبونُم ...
توی کوچه همش زخم زبونُم ...
پای منبر همش طعنه شنیدن ...
شنیدن کی بود مانند دیدن؟
کی میدونه چه رازی مونده پیشم؟
کی میدونه چرا آروم نمیشم؟
کی میدونه چرا موهام سفیدن؟
شنیدن کی بود مانند دیدن؟
من و مادر یه روز نزدیک خونه ...
تو راه کوچه ی باریک خونه ...
یه دفه دشمنامون سر رسیدن ...
شنیدن کی بود مانند دیدن؟
مادرم خسته بود و پر شکسته ... ولی دشمن میومد دسته دسته
نفسا مثل آشیانه سیمرغ...
ما را در سایت آشیانه سیمرغ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:45
نمی دونستم آخرین پنجشنبه سال رو میتونم بیام قطعه شهدا یا نه ...
بجاش پنجشنبه یکی مونده به آخر سال ، کلاس ساعت آخر رو نرفتم و توی اون اوووج شلوغی خودمو رسوندم ...
آخ که دلم حسااابی تنگ شده بود ...
...
می دانی همیشه گل نرگش برایم رنگ و بوی دیگری داشته ...
حتی عطر نرگس هم حال و هوای مستانه ای به دلم می دهد چه برسد به دسته گل بزرگی از نرگس ...
هر که برایم ارزشی خاص داشته باشد برایش نرگس می برم ... و آشیانه سیمرغ...


- گفتم دلم بیقرار است و نا آرام و تو گفتی«قرار دل عشاق در بی قراری است».
- گفتم این چه سری است که اینچنین سر گشته ایم در برزخ میان عقل و عشق؟ و تو گفتی«این هر دو عقل و عشق را خداوند آفرید تا وجود انسان در حیرت میان عقل وعشق معنا شود.»
یادت هست که چگونه مسحور سخنانت گشته بودم و چقدر دلم میخواست که چون تو بگویم و بنویسم و وقتی از تو پرسیدم که آیا فلسفه خوانده ای؟و تو در جوابم گفتی«باید پذیرفت که آشیانه سیمرغ...